°O°(♥‿♥)شمـــــــیم عشــــق(♥‿♥)°ºO

اینده کتابیست که امروز می نویسیش پس چیزی بنویس که فردا از خواندن ان لذت ببری

دلتنگی آیینه

 

دلتنگش شده بودم

دلتنگ کی؟

نمیدانم!

شاید دلتنگ انکه مرا نمی شناخت! 

سال ها بود می دیدمش

دیدنش عادت شده بود

ندیدنش دلتنگی

از کودکی می شناختمش

هر دفعه می دیدمش قطره اشکی در گوشه چشمش خشکیده بود

گاهی غمی پنهان چهره نگرانش را در هم می کشید

آهی که از سوز دل می کشبد آتیشم می زد

می دانستم نگران روز های آینده است شاید نگران

بود از بی من بودن.

برق چشمانش دیر زمانی بود خاموش شده بود

انگار ناامیدی در جانش ریشه کرده بود

  یک روز از روزها خندید با تعجب نگاهش کردم انگار مرا شناخت

با انگشت اشاره کرد سکوت کن و سوال نپرس

حالت چهره اش نشان می داد از آن سوی آینه ها آمده

چشمانش برق عجیبی زد

 به چشم هایش نگاه کردم

برق اشک بود و در تلالو نور آینه

لبخند تلخی روزگار گذشته بود و

شاید هجران روز های اینده

می دانستم هرگز عاشق نشده

به هم نگاه کردیم

مانند دو عاشق

دو دلداده خیره در چشم هم

لبخندی به او زدم و او با لبخند جوابمو داد.

از او دور شدم

قدمی پیش نرفته دلتنگ شدم

برگشتم

نگاهم کرد با همان لبخند تلخ

و کم کم در غبار آینه گم شد..

سال‌ها بود میدیدمش و با او درد دل میکردم

امروز او را شناختم

او نزدیکتر از من به من

شبیه تر از من به خودم

او خود من بود!

همزاد من در آینه ها رفت و برنگشت.

دلتنگش که می شوم در آینه دنبالش میگردم تا به او لبخند بزنم و بگویم دوستت دارم!

زمانی

در تنهایی هام دلتنگ خودم هستم

آینه میگرید!!

در آینه ها جای خالی تصویری است

من هستم و آنکه بود دیگر نیست

 

 

مسعود صادقی   

 

 


[ شنبه 09 تیر 1397 ] [ 13:14 ] [ shamimeshgh_m ] [ ارسال نظر(2) ]